#نقطه_ضعف_پارت_300
پریسا چنگ انداخت به بازوی بهزاد، خودش هم بعد از برداشت کیف و چادرش از اتاق، منزل حاج ناصررو ترک کرد و بهزاد هم در حالی که انگشت اشارهاشرو تهدیدوار و رو به مسیح تکون میداد به دنبال مادرش به راه افتاد.
بیبی لیوانِ چای نباترو مقابل مسیح گرفت و رو به پسرش گفت:
_ چقدر پررو شده این زن ناصر. دیدی به دخترم چیا گفته.
مسیح لیوانرو قاپید و حاج ناصررو از شوک خارج کرد.
_ درست نبود چنین رفتاریرو از خودم نشون بدم اما، نمیدونین صبح وقتی بیدار شدم و دیدم داره اون حرفهارو به نفس میزنه چه حالی شدم.
سپس، رو کرد به نفس و ادامه داد:
_ اگه نفس جوابشرو میداد انقدر داغ نمیکردم.
نیما مداخله کرد:
_ نفس همین طوریه اون زمان که باید حرف بزنه هیچ صدایی ازش در نمیآد اما یه وقتهایی مغز آدمرو له میکنه.
نفس تمام تلاششرو به کار برد تا پوزخند نزنه و لبهاش باز نشد که بگه، "تو بودی که همیشه جرات حرف زدنرو از نفسِ بیچاره گرفتی ".
romangram.com | @romangram_com