#نقطه_ضعف_پارت_299
مسیح رو کرد به سوی نفس. حالش رو به دیونگی بود. نفسِ همیشه حراف، حالا و تو چنین لحظهای، زبونشرو کجا فرستاده بود؟
_ چرا هیچی نمیگی نفس؟ گریه نکن. پاک کن این اشکهارو. بلندشو وایستا روی پاهات و حرف بزن. بگو چی میگفت امروز بهت. بگو اشکترو چجوری در آورد.
مریم نزدیک شد. از جریان هیچچیزِ فاجعهی امروز اطلاعی نداشت اما، مسیحِ این شکلی حالشرو به نگرانی میکشوند.
_ پسرم آروم باش. بگیر بشین. ما الان باید شادی کنیم. توروخدا شما یه چیزی بگین حاجآقا.
ناصر زل زده بود به دهان نفس و نفس خیره بود به مسیحی که با نگاهش، التماس میکرد.
فکری کرد و نهایتاً لب زد.
_ راست میگه بابا. خاله صدیقه هم دیشب هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. امروزم تا پامرو از اتاق گذاشتم بیرون زنعمو دنبال یه جایی میگشت که تنها گیرم بیاره. بهم گفت مسیح سرِ دو ماه پرتت میکنه تو خیابون.
از عمد این جملهرو گفت. از عمد گفت که مسیحرو تحریک کنه.
مسیح مجاورش و روی دستهی مبل نشست. چنین افتضاحیرو ابدا نمیتونست به ذهن راه بده. سر میون دستهاش فشرد و با صدایی رسا گفت:
_ منتظریم زنعموجان.
romangram.com | @romangram_com