#نقطه_ضعف_پارت_297
_ بله.
نفس میونِ بحث دخیل شد و مسیح دستشرو به نشونهی سکوت بالا گرفت.
_ پدر جان نفس هیچ زبونی نداره برای دفاع از خودش. یعنی هر کسی، از هرجایی میرسه، هر چی که لایق خودش و خانوادهاشهرو بارش میکنه و نفس تنها صلاحش اشک هاشه. اینجا دیگه وظیفهی منه که پاسخ اینجور آدمهارو اونطوری که باید، بدم.
حاج ناصر که تا به حال مسیحرو تا به این حد عصبی ندیده بود، تکونی خورد و با نگاه از نفس توضیح خواست. نیما چشم دوخت به ردِ نگاه مسیح، بیبی با حالی نگران روی اولین مبل نشست و مسیح ادامه داد:
_ زن عمو جان. وقتشه همین الان بخاطر حرفهایی که به نفس زدید، بلند و با صدای رسا عذر خواهی کنید چون..
نفس نامشرو مورد خطاب قرار داد و مسیح صدا بالا برد.
_ چون اگه این کاررو نکنی کاری با خودت و خانوادهات میکنم که تا قیامِ قیامت آرزو کنی ای کاش لال شده بودم و چنین جملههایی از دهنم خارج نمیشد.
بهزاد چنگ انداخت به دستگیرهی مبل، مسیح بلافاصله ایستاد و فاصلهاشرو با اون به کمترین حالت ممکن رسوند.
_ بهزادخان با شما هم بودم. حواست به خانوادهات باشه. به پر و پای من نپیچن. اشک زن منرو در نیارن چون اگه لبهی کلاهم گیر کنه به کلاهِ کسی واویلا..
بهزاد ابرو در هم کشید. مسیح خوب گربهاشرو دمِ حجله کشته بود.
romangram.com | @romangram_com