#نقطه_ضعف_پارت_296

نیما و حاج ناصر صبح بخیر گفتن، زهره عمه‌ی نفس زیر لب سلام داد و بهزاد و پریسا تنها نگاهش کردن. کنار حاج ناصر قرار گرفت و به وسیله‌ی سرانگشت‌هاش، پیشونیش‌رو کمی ماساژ داد.

صدای بی‌بی وسطِ اون بلبشو بلند شد:

_ صبح بخیر پسرِ عزیزم. سرت درد می‌کنه مادر؟

لبخند زد. همین‌رو می‌خواست.

_ صبح شمام بخیر

سپس سر چرخوند و زل زد به چشم‌های پریسا.

_ امروز صبح که چشم باز کردم، سر دردِ شدیدی سراغم اومد. یه چیزایی شنیدم که حالم بد شد.

نفس وا رفت و با نگاه ملتمسش، خواستار قطعِ بحث شد اما، نگاهِ مسیح تنها پریسا‌رو نشونه گرفته بود.

حاج ناصر دقیق شد و پرسید:

_ چی شنیدی پسرم؟ کسی حرفی زده؟


romangram.com | @romangram_com