#نقطه_ضعف_پارت_295
_ سلام صبح بخیر. بیدار شدی؟
_ بله بیدار شدم. چیشده؟ گریه برای چیه؟
_ گریه نکردم. بیا بریم صبحانه.
راه افتاد. میدونست باید چه چیزهایی بار اون زن کنه. کافی بود که چهرهاشرو ببینه تا منفجر بشه.
_ کیا هستن؟ فامیلاتون رفتن؟
نفس هنوز هم فین فین به راه انداخته بود.
_ مامان اینا هنوز صبحانه نخوردن مسیح. دوست ندارم غریبی میکنن. منتظر مونده بودن که تو بیدار بشی.
دیدش. بهزادرو هم دید.
_ فعلا صداشون نکن من یه کاری دارم.
سپس، صبح بخیر بلند بالایی گفت و توجهِ حاج ناصر جلب شد به دامادش. لبخند زیبایی تحویلش داد و نفس سرخ شد از تصور فکرهایی که ممکن بود به سرِ تک تک افراد حاضر خطور کنه. بیبی صبح با اون صبحونهی پر و پیمون به اندازهی کافی خجالتش داده بود.
romangram.com | @romangram_com