#نقطه_ضعف_پارت_294
زمزمههای زنی همراه با صدایی زمخت، موجب گشودن پلکهاش ش. اولین خاطرهای که به ذهنش هجوم آورد، وجودِ دختری رویایی در قالب لباس عروس بود. سرش از شدت سنگینی تیر کشید و با آخ و اوخ از تخت کنده شد. دستی میون موهاش فرو برد و چشمهاشرو تو کل محوطه ی اتاقِ گرمِ نفس چرخ داد. پتورو کنار زد و حمله کرد به سوی شوفاژ.
_ دخترهی دیوونه.. کی تو فروردین این همه شوفاژرو زیاد میکنه؟ خوبه تهران زندگی نکردی تو.
زمزمهای که از خواب بیرون کشیده بودش، اینبار کاملا واضح به گوشش رسید.
_ تو پسر منو علاف خودت کردی. دخترهی عوضی. فرار کردی رفتی تهران خودترو انداختی تو بغل این پسر و اون پسر تا بالاخره یکی از اون خر پولاش بگیرنت؟ پسره معلومه از قیافهاش که چیه. معلومه که تورو واسه چی میخواسته. این با بهزاد من یکیه؟ حیف شخصیت پسرِ من. حیف اون که تو یکیش کردی با آشو لاشهای خیابون. زندگیای که تو خیابون شروع بشه اول و آخرش معلومه دختر. دل نبند به رنگ چشماش. سر دو ماه پرتت میکنه همونجایی که بودی. منظورم تو خیابونه.
موج پر خروشی از عصبانیت، تزریق شد به تک تک سلولهاش. سرد درد هم دست دراز کرد تا تشدید کنه همهی خشمشرو. پاهاشرو به حرکت در آورد، وارد سرویس شد و فقط تونست آب بپاشه به صورتش و سرسری.ترین مسواک عمرشرو به اتمام برسونه. حوله به دست گرفت، رطوبت پوست صورتشرو گرفت و نگاه دوخت به قابِ آینه.
_ آروم باش مسیح خب؟ آروم آروم حرفهاترو میزنی. فریاد ممنوع.
دستی به ابرو و موهاش کشید و بعد از تعویض لباس هاش، با شلوار جین و پیرهنِ سفید اتاقرو ترک کرد.
نفسرو دید که فین فین کنان میون راهرو ایستاده و سعی داشت که اشکهاشرو پس بزنه. اثری از صاحبِ اون صدا نبود.
_ چیشده؟
نفس سر چرخوند و دست و پا گم کرده گفت:
romangram.com | @romangram_com