#نقطه_ضعف_پارت_293

_ آخی قربونت برم ناراحت نشو. درسته که مسیح بی‌نهایت از تو بالاتره اما، حتما یه چیزی توت دیده که اومده گرفتتت دیگه. آخه اصولا مسیح زیاد دنبال خوش قیافه.ها نیست.

روی پا ایستاد، پیرهنش‌رو توی تنش مرتب کردم و سپس از روی شونه نگاهم کرد.

_ فقط بهش بگو یه مقدار راجع به گذشته‌اش بیش‌تر برات توضیح بده. شاید چند سال دیگه که من‌ اومدم خونتون مهمونی، شوهرت از ذات مهربون تو خسته بشه و راه بیوفته دنبالِ خوش قیافه‌ها.

گفت و قدم‌هاش‌رو تاب داد به طرفِ جایگاه قبلیش و من موندم و دنیایی از فکر و خیال‌ها. شیوا کجای زندگیِ مسیج بود؟

از اتاق بیرون زدم و مسیح‌رو در قالب تی‌شرت و شلوارک دیدم. دمای شوفاژ رو بالا بردم و اندکی تیکه‌پرونی به جایی که برنمی‌خورد.

_ قدیم‌ها انقدر خودت‌رو کنترل نکردی الان شدی این.

افتاد روی تختم و کلمه‌هایی نا مفهوم‌رو از میون لب‌هاش خارج کرد و وقتی خوابش برد، من به معنای هیچ‌کدوم فکر نکردم. قدم‌هام‌رو بی‌اختیار رسوندم به تابلوم و شروع کردم به ثبت کردنِ دونه به دونه‌ی اجزای صورتش. رنگ‌هارو ترکیب کردم، نتونستم طلایی یا زیتونی بودنِ موهاش‌رو تشخیص بدم و مُردم برای مژه‌هایی که، نورِ مهتاب موجب شده بود که سایه‌ای بلندتر از حد معمول‌رو روی استخون گونه‌اش رسم بشه. انگشت‌های پر حسرتم پرواز کرد به سوی موهاش و در نهایت تونست بعد از گذشت این همه ثانیه‌ی عذاب آور، به مرادش برسه و تار های لخت و دیونه کننده‌اش‌رو مورد لمس قرار بده.

پس فتحِ دونه به دونه‌ی تارهاش، دستم‌رو با احتیاط پس کشیدم و کمی زیتونی به رنگم افزودم. رنگِ موهاش بیش از طلایی به زیتونی کشش داشت و این‌رو بعد از لمس کردنشون بود که فهمیدم.

**

" راوی"


romangram.com | @romangram_com