#نقطه_ضعف_پارت_292
انواع فیسواشهامرو یک دور از نظر گذروند و همراه با پایین فرستادنِ سرش گفت:
_ آره افتخار میکنم که میتونم همیشه خودم و احساساتمرو کنترل کنم.
سپس فیسواشرو رها کرد، از رختکن بیرون زد، دررو بست، من با عجله لباسهای راحتیمرو به تن کردم و فکرم راه افتاد و خودشرو رسوند به دو ساعتِ پیش.
بعد از اتمام رقصِ دو نفرهامون، مسیح سالن زنونهرو ترک کرد و من گیر افتادم میونِ ماهگل و شقایق. خاله صدیقه تمام حواسشرو داده بود به من تا ماهگل تنهام بذاره، بتونه نزدیکم شه و زهرشرو بریزه و همینکاررو هم کرد. از یادآوریِ حرفهای درشتی که بارم کرد هنوز هم قلبم به درد میاومد. حتی مراعات وجود شقایقرو هم نکرد. زن عمو پریسا اما از جاش تکون نخورد تنها از راهِ دور به وسیلهی نگاهش تیر پرتاب میکرد. بیتوجه از تمامشون رو گرفتم و نگاه دوختم به فردی که کنارم روی مبل و دقیقا در جایگاه مسیح حضور داشت. خصومتِ مسیح با اطرافیانش به من هیچ ارتباطی نداشت اما من هیچ احساسِ خوبی نسبت به فردِ مجاورم نداشتم. پاهاشرو روی هم قرار داد و کفشهای پاشنه پانزده سانتیِ زرد رنگشرو به رخ کشید.
_ مبارکت باشه عزیزم.
لبخندی تصنعیرو تحویلش دادم و ادامه داد:
_ مسیحرو میگم.
کوتاه، تشکر کردم و بلند خندید.
_ عزیزم شما لقمهای که برداشتیرو آروم آروم بخور، چون که خیلی بزرگتر از دهنته.
نگاهم گشاد شد و اجازه نداد که حرفی بزنم.
romangram.com | @romangram_com