#نقطه_ضعف_پارت_291
لحنِ صداش اونقدر خشک و جدی بود که ترسی از مورد تمسخر قرار گرفتن برام باقی نموند.
_ من هیولام نفس؟
شده بود همون مسیحِ روز اول. خدارو شکر کردم که از اون شخصیتِ شوخ طبع و لودهی نیم ساعت پیش هیچ خبری نبود، پس کوتاه گفتم:
_ نه.
و شنیدم.
_ پس دلیل این فرار کردنها چیه؟ میخواستی تا صبح با این لباس بشینی تو رختکن؟
سرم رو بالا فرستادم، چنگ انداخت به بازوم و طوری حرکتم داد که دقیقاً پشت بهش قرار بگیرم.
_ هزار و یکی دختر تو زندگیم بوده، پس اگه این زیپرو بکشم پایین هیچ اتفاق خاصی نمیافته.
زیپرو به آهستگی حرکت داد و دقیقا بعد از اتمام کار، پسش زدم.
_ برات افتخاره آره؟
romangram.com | @romangram_com