#نقطه_ضعف_پارت_290
_ عروس سیاه بختِ بدبدخت. نری تو دفتر خاطراتت بنویسی عاشق شدی. دیدی بهت خندید؟ هنوز هیچ کاری نکردی. هیچ عکسالعملی ازت ندیده و هر ثانیه تحقیرت میکنه.
نیم ساعت دیگه هم گذشت و من هنوز میون چهار دیواریِ تنگ رختکن نشسته بودم. آرایشم تمام و کمال پاک شد، حتی بغض هم به جونم چنگ انداخت اما حتی نتونستم زیپِ لباسرو از جا تکون بدم.
با این وجود در سکوت روی صندلی نشسته بودم که تقهای به در خورد و نالیدم:
_ بله؟
_ نمیتونی زیپِ لباسترو پایین بکشی نه؟
خدایا چرا تمامیِ رفتارهامرو زیر ذرهبینِ تیزبینانه و دقیق چشمهاش گذاشته بود؟ الان از کجا فهمید من نیم ساعتِ تموم با زیپ لباسم درگیرم؟
گفتم:
_ بله نمیتونم.
مجددا به در کوبید.
_ باز کن درِ لعنتیرو. اه.
romangram.com | @romangram_com