#نقطه_ضعف_پارت_289

خودم‌رو به پنجره رسوندم و قبل از این‌که بتونم نگاهی به کوچه بندازم دستش سد راهم شد.

_ برو کنار می‌خوای با این لباس‌ها بیای تو دیدش؟

_ آخه هیچ پسری، هیچ‌وقت به پنجره‌ی اتاق من زل نزده. اون‌وقت واویلا داشتیم با نیما.

پنجره‌رو بست و دستگیره‌اش‌رو چفت کرد.

_ پس مدام کنار پنجره بودی آره؟

با دست به درِ اتاق اشاره کردم. حرف‌هاش حسابی دلم‌رو شکونده بود.

_ می‌شه بری بیرون؟ می‌خوام لباسم‌رو عوض کنم.

هر دو دست‌هاش‌رو فرو کرد به داخل جیب‌هاش.

_ خب عوض کن. توقع نداری که شب اولی عروسم‌رو تنها بذارم و فک و فامیلات هزار و یکی حرف در بیارن برام. ماشاالله همشون هم تلپ شدن این‌جا.

پاهام‌رو روی زمین کوبیدم. تا صبح هم بحث می‌کردم این یکی از رو نمی‌رفت. وارد رخت کن شدم، با وجودِ تنگیِ جا سعی کردم زیپ لباسم‌رو حرکت بدم و نشد. حرص به تک تک حرکاتم تزریق شد. توررو کندم، نفهمیدم کجا پرت شد، در نهایت موهام‌رو از شر سنجاق‌ها خلاص کردم و همراهِ تاج روی زمین انداختم.


romangram.com | @romangram_com