#نقطه_ضعف_پارت_288

سرش‌رو به چپ و راست تکون داد و لب‌هاش، لبخندی همراه با استهزارو روی لب کاشت.

_ شبِ قشنگی بود و خوش گذشت. همین. نری تو دفترِ خاطراتت بنویسی مسیح اومد و رقصیدیم و بهم خندیدیدم و چشمک هم برام زد و شاباش هم داد و خلاصه از اون به بعد عاشق شدیم.

دنباله ی لباسم‌رو به دست گرفتم و کفش ها‌رو با دنیایی از حرص پرت کردم گوشه‌ی اتاق.

_ تو مستی مسیح؟

گامی‌رو طی کرد و مجددا رسید به پنجره.

_ نه زیاد.

دقیق شدم به حرکاتش. طرز راه رفتنش شبیه به هوشیارها بود اما حرف زدنش نه.

_ پس هستی.

خیره بود به محوطه‌ی بیرون از پنجره وقتی گفت:

_ این پسره کیه زل زده به پنجره‌ی اتاق تو؟


romangram.com | @romangram_com