#نقطه_ضعف_پارت_286

سر بیرون کشید و در همون حال گفت:

_ راست گفته دیگه.

با حلاجیِ حرفش، صدایی شبیه به جیغ‌رو از دهانم بیرون فرستادم.

_ من خودم‌رو انداختم به تو؟

پنجره‌رو بست، ابرو بهم نزدیک کرد و آهسته گفت:

_ خیلی خوب حالا جیغ جیغ راه ننداز. الان بابات فکر می‌کنه دارم چیکار می‌کنم.

از شرم سرخ شدم و ادامه داد:

_ کفش‌هات خیلی خوشگله. بذار یکم دیگه پات بمونه.

اول دلم خواست که اون‌ها پام بمونن، مسیح همین‌طور که حالا خیره‌اش شده، به دق دادنِ قلبم ادامه بده و با یادآوریِ زندگیِ غیر مشترکمون، با دنیایی از یاس لب زدم:

_ نه دیگه ساعت از دوازده گذشته و قصه‌ی سیندرلا و شاهزاده هم به پایان رسیده. حالا هر دو باید برگردن سر خونه‌ی اول و سیندرلا باید جایگاه خودش‌رو بدونه و لباس‌های خیال و رویارو از تنش بکنه. این کفش‌ها فقط تا ساعتِ دوازده خیلی تو پاهام می‌درخشید.


romangram.com | @romangram_com