#نقطه_ضعف_پارت_285
به همراه لباس عروسی که سنگینیش، جونمرو ذرهذره میمکید، روی صندلیِ میز تحریرم نشستم.
_ انقدر خسته کننده بود؟
ابرو و شونههاشرو به همراه هم بالا فرستاد.
_ خسته کننده نه، دیوونه کننده بود. باید جلوی یه مشت آدمی که اصلا دلت نمیخواد ببینیشون هی لبخند بزنی و وانمود کنی که خیلی خوشحالی و این دیوونهام میکرد.
خیالِ باطلرو دیدی نفس جان؟ دقیقا در وصف حالای نفسِ احساساتیِ درونم، بیانش کرده بودن. دقیقا همین بود. خندههای شارژیِ مسیح که من خیال میکردم کاملا واقعیان، حالا به پنج درصد رسیده بود و ارور میداد و ای وای که من چقدر احمق بودم. همینها بود خیال باطل و گفت که حرفهاشرو آویزهی گوشم کنم. ترهای از موهامرو به دست گرفتم.
_ خالم میدونی چی میگفت؟
مقابل پنجره ایستاد، اونرو گشود و زل زد به محوطهی مسکوتِ محله.
_ چی؟
دامنهی لباسمرو بالا فرستادم و خم شدم تا کفشهامرو از پا بکنم.
_ میگفت فرار کردی رفتی تهران. معلوم نیست چطوری خودترو انداختی به پسر مردم حالا لبخندِ ژکوند هم میزنی؟
romangram.com | @romangram_com