#نقطه_ضعف_پارت_282
_ بله؟
و صادقانهترین جملات عمرمرو از دل کندم و به زبان آوردم.
_ من ماهرخرو خیلی دوست دارم. چرا انقدر به دل میشینه آخه؟
بی توجه به بحثی که به راه انداخته بودم، دقیق شد روی نقطهای و سپس گفت:
_ اینم که اومده.
رد نگاهشرو دنبال کردم. خودش بود. همون دختری که ماسکیِ زرد رنگش برق میزد میون تمام پیرهنهای اشرافیای که تمام فامیل و اطرافیان به تن داشتن. دستی اومد و قلبمرو فشرد و اما خودمرو به اون راه زدم.
_ کی؟
رو کرد به طرف من، لبخند عجیبی روی لبهاش نشوند و سپس لب زد:
_ شیوا.
با احتیاط پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com