#نقطه_ضعف_پارت_281

بعد از اون ماهرخ و نیما و بی‌بی‌رو هم به ترتیب بغل کردم، تبریک‌های متین و سالار به همراه نیلوفر‌رو هم شنیدم و چقدر خوشحال شدم از حضور ساحل. پا به سالن گذاشتیم و از سر کندن شنلم توسط مسیح همانا و بلند شدنِ صدای سوت و جیغِ کرکننده هم همانا. قدم‌هام‌رو همراه با مسیح روی کف‌پوش لیز و سرامیکی حرکت دادم و برای جلوگیری از پرت شدنم میون جمعیت، بازوش‌رو محکم‌تر چسبیدم.

مسیح تک به تک با تمام اقوام من و خودش با کمال احترام و ادب احوال‌پرسی کرد، خوش آمد گفت و اون میون دختری با موهای عسلی توجهم‌رو جلب کرد. دختری که چاک پیراهنِ ماسکیِ زرد رنگش، تا بالای زانوهاش امتداد پیدا می‌کرد و رنگِ پوست شکلاتیش‌رو به رخ می‌کشید.

موهای لخت و کوتاهش‌رو به دورش رها کرده بود و بدون این‌که به سوی ما و جهت تبریک گامی برداره، درحالی‌که پاهای کشیده‌اش‌رو با ناز روی هم قرار داده بود، تنها نگاهمون می‌کرد. مسیح به سوی جایگاهمون هدایتم کرد و فیلم‌بردار دستور داد که هیچ ناز و عشوه‌ای‌رو برای امشب، از مسیح دریغ نکنم. کنار هم نشستیم، به محض پخش آهنگ، ماهگل شروع کرد به رقصیدن و شقایق هم با دنیایی از اشتیاق، گوشه‌ای ایستاده بود و تشویقش می‌کرد.

نگاه چرخ دادم و اولین چیزی که به چشمم خورد پچ‌پچ‌های زیرِگوشیِ خاله‌هام با یک‌دیگر بود.

مسیح هم انگار فهمیده بود که کنار گوشم گفت:

_ از وقتی پا گذاشتیم تو سالن خاله‌هات با اون میز عقبیش زل زدن بهمون و یه ریز دارن غیبت می‌کنن.

میز عقبی‌رو، زن عمو و عمه‌هام اشغال کرده بودن. می‌دونستم که فرارم از شیراز موجب بروزِ حرف و حدیث‌های زیادی شده و اما اینطوری و تا این حد عیان‌رو نه، حدس نزده بودم. نگاه گرفتم. امشب تنها قصدم این بود که بخندم‌. نمی‌خواستم هیچ‌چیز، موجب به غم نشستنِ حالم بشه. خاله و زن عمو و عمه‌هام کم اهمیت‌ترین معضل‌های امشبم بودن. نیما که کتکم می‌زد و با التماس کمک می‌خواستم کجا بودن همین‌ها؟ باز هم چشم دوختم به پیست رقصی که ماهرخ‌رو هم به خود جا داده بود و اون، الحق که زیبا می‌رقصید.

فکری کردم و لب زدم:

_ مسیح.

شنیدم:


romangram.com | @romangram_com