#نقطه_ضعف_پارت_280

درِ طرف من باز شد و دست راستش بازوم‌رو گرفت. به جوی آبی که دقیقا سد کشیده بود میون من و مسیح خیره شدم و اون با صدایی رسا گفت:

_ مواظب باش.

لبخند زدم و امشب تمامِ حرکاتم خلاصه می‌شد به همین لبخندها. بدو ورود؛ سیلِ جمعیت مقابلمون به صف شدن و من از چهره‌ی گر گرفته‌ام‌رو، زیر نقاب شنل پنهان کردم. چهار انگشتم‌رو حلقه کردم به دور بازوش و اولین نفری که صورتم‌رو پر از بوسه کرد، خاله مریم بود.

_ الهی قربون تو برم من عروس قشنگم. مبارکت باشه.

من‌ رو به اون، نهایت محبتی که در چنته داشتم‌رو به خرج دادم و اون آخرین بوسه‌رو روی گونه‌ام کاشت، رهام کرد و سر و صورت مسیح‌رو چسبید.

_ بالاخره به بزرگ‌ترین آرزوی زندگیم رسیدم. بالاخره پسرم‌رو تو رخت دامادی دیدم. خدایا هزار بار شکرت.

مسیح نامش‌رو با عشق صدا زد و خاله مریم نتونست که در برابر چنین رخ‌دادی، اشک شوق سر نده. برای لحظه‌ای سر چرخوندم و بابارو دیدم که کنارم ایستاده.

_ چقدر خوشگل شدی دختر بابا.

دست‌هام بی اراده باز شد و من چطور این همه مدت قدرِ پدری‌هاش‌رو ندونستم؟چطور فرار کردم از خونه‌اش؟ چطور چروک‌های نشون از گذرِ عمر چهره‌اش‌رو ندیدم و چطور تا به امروز تا این حد دوستش نداشتم؟ تمامش‌رو به آغوش کشیدم و درحالی‌که بغض رهام نمی‌کرد، کنار گوشش زمزمه کردم:

_ بابا خیلی دوست دارم.


romangram.com | @romangram_com