#نقطه_ضعف_پارت_279
_ حواسم هست.
کلاهِ شنلرو تا جایی که جا داشت پایین کشید. چهارانگشتشرو در موازات با چونهام قرار داد و وادارم کرد که نگاهش کنم و بمیرم برای آبیِ فوقالعادهی چشمهاش. کمی نگاهم کرد و نهایتاً دستشرو عقب کشید. انگار تنها قصد کرده بود که تصویری از زیباییهاشرو پسِ ذهنم به تثبیت برسونه.
_ کلاه این شنل از این محدودهای که من تعیین کردم عقب نمیره. سرتو میندازی پایین دلم نمیخواد این لبهارو کسی ببینه.
بیاختیار لب زیرین به دندون کشیدم و اون به خوش آهنگترین حالتِ ممکن، کنار گوشم لب زد:
_ گازشون نگیر.
سری به نشونهی تایید تکون دادم و به همین موجب، کلاه شنلم کنار رفت و ترهای از موهامرو به نمایش گذاشت.
_ ببین این کارهارو نکن. سرت پایین باشه.
اینبار نتونستم که نخندم. دیوونهی موردعلاقهام!
_ بریم مسیح؟
قدمی عقب کشید، سر تا پامرو اسکن کرد، با نگاه، رضایتشرو اعلام کرد و من با دنیایی از افتخار، نگاه دوختم به لباسهایی که دقیقا فیتِ تنش بود.
romangram.com | @romangram_com