#نقطه_ضعف_پارت_278
_ پس چی؟ یه لشکر کشته مردهی داداش منن.
به دنبال این حرف بازوی شقایقرو چسبید، نیشگونی از اون گرفت و سپس اتاق مخصوص عروسرو ترک کرد. انتظارم که برای مسیح طولانی شد، زمانی یافتم و بار دیگه خودمرو به قابِ آیینه رسونم و صدای احوالپرسیشرو با ماهگل و شقایق شنیدم. دستم بی اراده حرکت کرد به روی قلبم و ضربان بیامونشرو تسکین داد. لباسم زیادی باز بود و همین امر حرارت تنمرو بالا میبرد. خدا خدا کردم که زیاد نگاهم نکنه. قلبِ زبون نفهمم بیقراری میکرد و سر و صدایی وحشتناک راه انداخته بود. نگاهم قفل شد روی آیینه و درست پشتِ سرم دیدمش. نگاه مشتاقشرو روی لباسی که تنمرو در قاب گرفته بود هم دیدم. خدایا کت و شلوارِ خاکستری چه کرده بود باهاش؟ موهاش رو چیکار کرده بود که تا این حد محشر به نظر میرسید؟ آبیهاشرو در قاب پوست برنزهاش، باید کجای دلم میذاشتم؟
نگاه دزدیدم، قلبم فحش فرستاد و بی طاقت باز هم چشم دوختم به قد و بالاش. بدون هیچ حرفی نقطه به نقطهی صورتمرو دید زد، حتی پیرهنِ سفید رنگی که جذب اندامم بودرو هم پرتحسین نگاه انداخت و در نهایت ساعتشرو تو مچ دستش تاب داد و کوتاه گفت:
_ خوشگل شدی.
دنبالهی پیرهنمرو بالا گرفتم تا خاکی نشه و به سختی روی پاشنههای کفشهام، چرخیدم.
_ تو هم.
بی حرف به سمتِ من نه و به سوی قلبم گام برداشت و شنلرو به آهستگی از میون انگشتهای لرزونم، قاپید.
_ هر جایی که مرد بود لباسترو اینجوری بالا نگیری.
هر دو دستش دور تنم حلقهای گشادرو تشکیل داد و شنلرو روی شونههام انداخت.
آهسته لب زدم:
romangram.com | @romangram_com