#نقطه_ضعف_پارت_276

_ خوبه خوبه. حالا اونقدرهام خوشگل نیست.

ژیلا هایلایتررو کنار گذاشت، خنده‌ای سر داد و به وسیله‌ی براش، رژگونه‌ام‌رو تمدید کرد.

_ اصلا خواهرشوهر بازی بهت نمی‌آد ماهگل جان.

هر سه خندیدیم، ماهگل به هر جون‌کندنی که بود خلاصم کرد از دست‌های آرایش‌گر و مجبورم کرد که خودِ سنگین شده از لباس عروسِ پف‌دارم‌رو برسونم به آیینه. من تبدیل شده بودم به معدنی از جواهرت و زیباترینِ چهره‌ام، شده بود لب‌هایی که سرخیِ بیش از حدش، میون باقیِ اجزا می‌تابید. این‌بار نفسی متفاوت‌رو تو قابِ آیینه دیدم. نفسی که از امشب به بعد، می‌شد عروسِ مسیح. نفسی که مسیح دامادش می‌شد. نفسی که می‌مرد برای نفس‌های مسیح.

همه چیز طبقِ سلیقه‌ام بود. از موهایِ مش شده‌ای که به طورِ زیبایی، باز به دورم ریخته شده بود، تا کفش‌های پاشنه ده‌سانتیِ پرنگینم. پر اشتیاق دور خودم چرخیدم و چشم‌هایی که برق می‌زد از خوشحالی‌رو تشویق کردم به از نظر گذروندنِ الباقیِ آرایشم.

_ عالی شدی نفس.

ماهگل بود که بازهم خجالتم داد و من هیچ حرفی در برارِ محبت‌های بی‌کرانش نداشتم.

سکوتم‌رو که دید، چشمکی نثارم کرد و افزود:

_ مسیح‌رو باید دید امشب.

اون‌که بهتر از هرکسی می‌شناخت برادرش‌رو چرا؟


romangram.com | @romangram_com