#نقطه_ضعف_پارت_273

به دنبال این حرف، تلفن‌رو به دست گرفت، از ماهگل خواست تا آب برسونه و نفس تنها تونست که نگاهش کنه. اگر حرف می‌زد این‌بار حتماً می‌ترکید. اول باید آب می خورد و بغض حبس شده‌ی کنج گلوش‌رو پایین می‌فرستاد. مسیح با نگاهی موشکافانه نزدیکش شد، راحتیِ مقابلش‌رو برای نشستن انتخاب کرد و گفت:

_ می‌تونی گریه کنی نفس. انقدر خودت‌رو نگه ندار.

گفت و هنوز جمله‌اش‌رو اتمام نبخشیده بود که قطره‌های درشت اشک روونه‌ی گونه‌های سرخِ دخترک شد.

_ من همه‌رو می‌دونم. می‌دونم که نباید تو کارات دخالت کنم. می‌دونم تمام این رفتارها واسه اینه که آدرس قصررو دادم به متین. همه‌ی اینارو می‌دونم و مطمئن باش دیگه تو هیچ‌کدوم از کارهات دخالت نمی‌کنم. حواسم هست که زندگیمون یه زندگی غیر مشترک قراره بشه.

با سر تایید کرد و جعبه‌ی چوبیِ دستمال کاغذی‌رو مقابلش گرفت.

_ می‌تونی هر چی که دلت خواست گریه کنی، فحشم بدی، حتی می‌تونی کتکم بزنی اما، حرف‌هایی که بهت زدم‌رو حق نداری جدی نگیری. تمامشون‌رو آویزه‌ی گوشت کن. خب؟

نفس که در سکوت و مظلومانه نگاهش کرد، مسیح این‌بار لبخندی تصنعی کنج لب نشوند و افزود:

_ برو به مامان اینا بگو ساکشون‌رو جمع کنن. دروغ گفتم بلیتی در کار نیست. همه با هم می‌ریم.

جمع‌ِ گله‌ها به دهانش رسید و معترض نگاهش کرد.

_ دروغ‌گو.


romangram.com | @romangram_com