#نقطه_ضعف_پارت_272
تکیه داد و بی توجه به نگاهِ بغضدار دخترک، افزود:
_ اگه میتونی با خیلی بد بسازی بمون. اگه نمیتونی بگو بهمش بزنم این ازدواجرو. خودم میآم یه دروغی برای بابات سر هم میکنم و میگم که ازدواجمون الکی بوده و بعد میریم دفترخونه و طلاق.
طلاق؟ داشت چی میگفت؟ قرار بود بعد از کشته شدن سپهر طلاق بگیرن که. نباید بغض میکرد، نباید ضعف نشون میداد، نباید نم پس میداد اما، دلِ احمقش کی به باید و نبایدهاش گوش کرده بود؟
گلولهی بغض، به گلوش چنگ انداخت، گوشهاش از هجومِ درد سوت کشید و اجازه داد که اشکها راه باز کنن. لبهارو محکم بهم فشرد و حرفی نزد. کلمهای اگر میگفت تمام قطرهها به همراهِ هم میریخت.
مسیح منتظر پاسخی از جانبش نموند و ادامه داد:
_ به خیال زندگیِ مشترک وارد خونه زندگی من نشی نفس. دخالت نکنی تو کارهام. زندگی ما یه زندگی غیر مشترکه. یه زندگی بدون کجا بودیها. یه زندگی بدون زنگ و پیام بازی و قربون صدقههای عاشقانه. یه زندگی بدون دخالت. بدون چک کردن. زندگیای که در آخر منجر به جدایی میشه. نگی نگفتمها.
فشار لبهاش به یکدیگر تشدید شد، بغضرو فرو فرستاد و مسیح ادامه داد:
_ ولی من تو زندگیت دخالت میکنم. من حق دارم بگم کجا برو و کجا نرو. من حق دارم زنگ بزنم بهت و چکت کنم. چون بابات تورو می.فرسته تهران به امیدِ من.
دستشرو رسوند به پارچ آب، مایع درونشرو که نمی دونست دقیقا برای چند روزِ گذشتهاسرو به داخل لیوانِ کمرباریک ریخت و مسیح مانع شد.
_ صبر کن. بذار بگم ماهگل آب بیاره. این مال یه هفته پیشه.
romangram.com | @romangram_com