#نقطه_ضعف_پارت_271
_ قرار نبود.
نفس دهان باز کرد و مسیح جملهاشرو برید.
_ تو برای خودت قرار گذاشتی و من اون قراررو تایید نکردم. پس خودت برمیگردی.
_ خیلی بد شدی مسیح. اصلا باور نمیکنم این رفتاررو.
تکونی خورد و صندلیِ چرخدارش، از زورِ وزن عضلههاش، به صدا دراومد. چشم ریز کرد.
_ مگه خوب بودم؟ من کی برای تو خوب بودم که حالا از بد شدنم داری حرف میزنی؟
نفس قدم هاشرو رسوند به مبلِ راحتی تک نفره و نگاهشرو دزدید. مسیح اسلحه به دست گرفته بود و از بدوِ ورودش به تهران، این جندمین گلولهای بود که پرتاب میکرد؟
_ آره راست میگی. تو هیچوقت برای من خوب نبودی اما... اما اینجوری هم نبودی. انقدر بدم نبودی.
دستشرو زیر چونهاش قرار داد. میخواست حرف بزنه. میخواست کاری کنه که نفس به طور کل از اون ببُره.
_ از این به بعد خیلی بدم. خیلی.
romangram.com | @romangram_com