#نقطه_ضعف_پارت_270

_ صدای اون تلوزیون انقدر بلنده که بمبم در بشه نمی‌فهمید.

ماهگل چنگ زد به کنترل و ولوم‌رو پایین آورد. ماهرخ راه اتاقش‌رو در پیش گرفت، متین سرش‌رو فرو کرد به یکی از فایل‌های موبایلش و نفس بی‌حرکت موند. همون‌جا روی همون مبل نشست و تنها عکس‌العملش ضربان قلبی بود که دوهزارتا در ثانیه می‌زد.

نایلون‌ها رو یک به یک روی کانتر قرار داد و نفسش‌رو رها کرد‌. ساعت‌ها قدم زده و به بیست و دو روزِ پیش روش فکر کرده بود. به دختری که قرار بود برای دامادی که خودِ دیوونه‌اش بود، لباس سفید به تن کنه و مسیح هیچ زندگیِ مشترکی‌رو با اون نمی‌خواست. به خانواده ای که اون‌رو داماد خودشون می‌دونستن فکر کرد و مسیح حالی برای دامادِ خوب بودن نداشت. تو همون ساعت‌ها بود و کنار تک‌درختِ کنج خیابون بود که تصمیم گرفت حرف بزنه. حرف بزنه و حد و مرز تعیین کنه. حرف بزنه و آینده‌رو مشخص کنه. حرف بزنه و زندگیِ غیر مشترکشون‌رو توضیح بده و نفس اگر نمی‌خواست می‌تونست پس از این بره. این‌رو هم قرار بود بگه. مشتی بادوم به دست گرفت و مقابل نگاهِ کنجکاو مادرش پله‌هارو بالا رفت تا حرف بزنه. نفس‌رو دید که بدونِ اندک تغییری روی همون مبل نشسته. پشت پلک‌های کم خوابش‌رو با سرانگشت‌هلش مالید و مورد خطاب قرارش داد.

_ نفس.. بیا اتاقم.

راه افتاد به طرف اتاقش، صدای گام‌های آهسته‌ی نفس‌رو روی سرامیک‌ها هم حس کرد و جمله‌هارو بار دیگه برای خود مرور کرد. چیزی نباید جا می‌افتاد. زندگیِ غیر مشترک‌رو باید با تاکید می‌گفت. حواسش بود که روی غیر حتما تشدید بگذاره. بادوم‌ها به اتمام رسید، در‌رو گشود و کنار نایستاد تا نفس وارد شه. نمی‌خواست که به چشمِ اون، جنتلمن جلوه کنه.

صدای بسته شدن در به گوشش رسید و گفت:

_بلیت گرفتم برای فردات.

چشم‌های دخترِ بیچاره گرد شد.

_ برای من؟ مگه قرار نبود با هم بریم؟

پشت میزش نشست.


romangram.com | @romangram_com