#نقطه_ضعف_پارت_266
سپهر نزدیکش شد و وحشترو میشد از جزء به جزءِ حرفهاش تشخیص داد.
_ خودِ مرگ. بهتره ندونی. بهتره نشنوی. بهتره امشب نباشی. چون میفهمی که سیاوش تا چه حد می.تونه بیرحم باشه
چون میفهمی واژهی بی رحمرو چه جاها و در وصفِ چه کسایی باید به کار برد.
سپهر داشت از بیرحمی حرف میزد؟ خودش که بیمروتیرو افتتاح کرده بود.
_ میشه واضح حرف بزنی ببینم قضیه چیه؟
کف هر دو دستشرو به لبهی میز چسبوند، صندلیرو عقب کشید، روی پا ایستاد و قدمزنان، گفت:
_ امشبرو من بهت مرخصی میدم. اصلا تو واسه پس فردا تا بیست روز مرخصی خواستی، من از الان تا بیست و دو روز بهت مرخصی میدم. سالارم فرستادم بره. خودم هم میخوام برم. نمیخوام امشب تو این قصر هیچکس به جز سیاوش و مهمونهاش باشن.
*
لب زیرینشرو به دندون گرفت و درحالیکه نگاهش خیره بود به کبودیهای صورتِ متین، گفت:
_ ماهگل نمیدونی مسیح دیروز چقدر ناراحتم کرد.
romangram.com | @romangram_com