#نقطه_ضعف_پارت_260

سیاوش خندید. پرصدا. قهقهه مانند.

_ آره تو راست می‌گی. تمام عمرت شده دستور دادن به آدم‌های من‌. من بهشون پول می‌دم و تو دستور می‌دی. جالبه نه؟

مسیح راه کشید. حرف‌های عامیانه‌ی سیاوش، رو به چرت و پرت‌گویی پیش می‌رفت و مسیح اصلاً حوصله‌اش‌رو نداشت.

_ وایسا.. رئیست بهت دستور داد.

ایستاد. تنها ایستاد و نفس رها کرد. نه به موجبل احترام به سیاوش، بلکه به موجبِ خاتمه دادنِ بحث.

پلک روی هم فشرد و مسیحِ درونش دست به کار شد.

_ سیاوش به نفعته که به پر و پای من نپیچی. اگه بخوام... همین الان بالای داری.‌ کاری نکن تنفرم به تو هم حتمی بشه.

افکارش‌رو پس زد و گوش سپرد به حرفِ رئیسش.

_ یه کاری می‌خوام که برام انجام بدی.

روی پاشنه‌ی پا چرخید و شنید:


romangram.com | @romangram_com