#نقطه_ضعف_پارت_259

پله‌هارو با شتاب طی کرد و راهش‌رو به طرف اتاقِ سپهر کج. میون راه، سیاوش‌رو دید، سر تکون داد و صدای رسایی که خطابش می‌کرد، مانع از رسیدنش به مقصد شد:

_ سلام سامیار خان

تنها نگاهش کرد.

_ تازگی‌ها واسه خودت آقا شدی. هر موقع بخوای می.ری، هر موقع بخوای می‌آی. انگار تو رئیسی و ما کلفت و نوکرت.

ابرو در هم کشید. تیکه اش رو خیلی خوب گرفته بود اما حوصله‌ی بحث با چنین بی‌ارزشی‌رو نداشت.

_ دارم راهیِ ترکیه می‌شم. برای این‌کار هم با سپهر هماهنگ کردم.

سیاوش ابرو بالا انداخت. سیگاررو میون لب‌هاش قرار داد و فندک به دست گرفت. با هر دو دست یقه‌ی کت چرم مسیح‌رو مرتب کرد و در نهایت گفت:

_ از این به بعد برای هر کاری با من هماهنگ کن چون رئیس منم و من بخاطر این‌که از شخصیت سامیار خوشم می‌آد، بیخود و بی جهت بهش پول نمی‌دم. فهمیدی چی‌شد؟ باید کار کنی برام.

عضلات چهره‌اش منقبض شد و دستش‌رو پس زد.

_ من که تمام زندگیم‌رو وقف این قصر کردم. یه مسافرت رفتن حق من نیست‌؟


romangram.com | @romangram_com