#نقطه_ضعف_پارت_258

مسیح تا می‌تونست خیابون‌ها‌رو بالا و پایین کرد و نفس‌های عمیق سر داد. تا می.تونست بوق زد و حرصش‌رو سر الباقیِ راننده‌های شهر خالی کرد، تا می‌تونست ویراژ داد و اما، حقیقتا آروم بشو نبود. مسیح امشب اصلا آروم بشو نبود. امشب هم که نه، بحث امشب و دیشب نبود؟ تمام شب هایی که سپهر با خیالی آسوده نفس می‌کشید و علائم حیاتیش، کاملاً نرمال بود، مسیح آروم نمی‌شد.

راهنما زد، فرعی‌رو پیچید و نفس ندامتش از بازگشت به تهران‌رو فراموش کرد. حالا بعد از مدت‌ها می تونست مریم و ماهرخ و ماهگل و حتی متین‌رو ببینه.

ماشین روی سنگ ریزه‌ها توقف کرد و نفس درحالی‌که انگشت‌هاش‌رو چفت کرده بود به دستگیره‌ی در گفت:

_ فقط نمی‌خواستم که قاتل بشی.

و مسیح، پا گذاشت روی قلبش و با تمام وجود اون‌رو فشرد. طوری که دیواره‌های نازک‌نارنچیِ قلبش، بر اثر فشار ترک برداشت و تمام نواحیش‌رو زخم کرد.

_ برو پایین.

بی‌رحمِ عالم بود. بی‌رحمِ عالم بود وقتی تردیدرو در تک به تک حرکات دخترک می‌دید و انتظار رفتنش‌رو می‌کشید، بی‌رحمِ عالم بود وقتی لایه‌ی زخیمِ اشکی که به موجب شست‌وشوی غرورِ دخترک در حال چیکدن بودرو دید و خشمِ جمله‌اش‌رو تشدید کرد.

_ گفتم برو پایین.

**

دست راستش‌رو روی نرده سُر داد و نگاه متحرش‌رو دوخت به جمعیتِ پر هول‌وولا. چه خبر بود؟ چه اتفاقی در حال رخ دادن بود که مسیح از اون خبر نداشت؟


romangram.com | @romangram_com