#نقطه_ضعف_پارت_257

دنبالش به راه افتاد و بدو ورود به تهران بغضش گرفت. این چه وضعش بود؟ تهران چرا با حالش سر لج افتاده بود؟

نگاهِ مسیح اون‌قدر خشک ثابت موند روی موهاش که با اضطراب چنگ انداخت به شالش و اون‌رو جلو کشید. وزش سوز خنکِ اوایل بهار، هردو دست‌هاش‌رو بهم چفت کرد. نگاه انداخت به محدوده‌ی وسیعِ فرودگاه و حالا که این‌ همه راه‌رو اومده بود، نباید به برگشت فکر می‌کرد.

مسیح پشت رل قرار گرفت و نفس با نگاه به نیم‌رخش، مُرد برای ته ریشِ نامرتبش. اون بی‌توجه، پاش‌رو روی پدال گاز فشرد و به سوی مقصدی نامعلوم تمام خیابون‌ها‌رو گشت. نفس چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌کرد و هر بار با حجمِ بالاتری از کم‌توجهی رو به رو می‌شد.

بغضش‌رو برای بار هشتادم قورت داد و مسیح گفت:

_ برای چی خودت‌و تو همه‌ی کارای من دخالت می‌دی. تو چیکاره حسنی؟ هان؟واسه چی آدرس‌رو دادی به متین؟ می‌خواستی سیاوش یه گلوله خالی کنه تو مغزش آره؟ با توام.. چرا ساکتی؟ واسه چی بلند شدی اومدی تهران؟

این‌بار نتونست مقابل ریزش اشک‌هاش سد بکشه. این‌بار بغض با شدت صدبرابر هجوم آورد و هیچ راه‌کاری برای مقاومت و ذخیره‌اش به کنجِ گلوش وجود نداشت.

_ من نگرانت بودم مسیح. می‌ترسیدم.. می‌ترسیدم حرفت‌رو عملی کنی.

_ به تو چه؟آخه به تو چه؟ گیرم که حرفم عملی می‌شد، تو کجای زندگی منی که خودت‌رو دخالت می‌دی؟

ناباور نگاهش کرد. کاش چنین جمله‌های نیش‌داری‌رو، هیچ‌گاه از زبونِ تنها عشقش نمی‌شنید، کاش مسیح لال و یا نه، بهتر بود که نفس کر می‌شد برای یک ساعت.

زبونش‌رو گاز گرفت و به افکارش تشر زد. این همه راه‌رو برای مردی اومده بود که حالا با فریاد می‌گفت، به تو چه ؟ لعنت فرستاد به دلِ نفهمش و سکوت‌رو ترجیح داد که بیش از این نشنوه.


romangram.com | @romangram_com