#نقطه_ضعف_پارت_256
" تهران "
نگاهی به ساعتِ بزرگ نصب شدهی فرودگاه انداخت. حدوداً ده شبرو نشون میداد. تا الان باید هزار بار رسیده بود.
_ خدا لعنت کنه من و ببین شدم الاف یه الف بچه.
_مسیح.
دورِ خودش چرخید و نفسرو ساک به دست و در قالب لباسهای هزاررنگ دید.
_ علیک سلام.
نفس به آرومی سلام داد و مسیح دست دراز کرد. نفس لبخندی دلربا روی لب کاشت، دستشرو به نشونهی صلحِ صددرصد بالا کشید و مسیح کلافه گفت:
_ اون ساکو بده به من.
دستِ بلاتکلیفشرو پایین انداخت و با حالی رو به مرگ؛ ساکرو به طرفش گرفت.
_ راه بیوفت.
romangram.com | @romangram_com