#نقطه_ضعف_پارت_253

ماهگل دستورش‌رو اجرا کرد، مقابلش ایستاد و شنید:

_ برو تو اتاقت وایسادی این‌جا فضولی کنی؟ برو دورو اطراف من نباش.

لب ورچید و به مریم نگاه کرد تا کاری کنه اما، حقیقتا از دست مریم هم کاری ساخته نبود.

مسیح تلفن‌رو کنار گوشش قرار داد و نفس سعی کرد عاشقانه‌ترین لحن ممکن‌رو مقابل نگاه‌های اطرافیان، تقدیمِ شوهرش کنه.

_ سلام عزیزدلم خوبی؟

مسیح ابرو بالا انداخت، نفس به بمبِ ساعتی فکر و الباقیِ جمله‌هارو ردیف کرد.

_ داشتم آماده می‌شدم بیام تهران، بلیت گرفتم، بابا اصرار داره باهات حرف بزنه. گوشی‌رو بهش می‌دم.

انگشت‌هاش‌رو به شدت میون موهاش فرو کرد و نفس تلفن‌رو به سمت پدرش گرفت. حاج ناصر با چشمانی که پر بود از تشویش، اون‌رو کنار گوشش قرار داد، سلام گفت و مسیح سعی کرد برای لحظه‌ای فراموش کنه حالِ بدش‌رو.

_ سلام پدر جون حالتون خوبه؟

حاج‌ناصر نوعِ بیانش‌رو تحسین کرد.


romangram.com | @romangram_com