#نقطه_ضعف_پارت_252

_ اشکال نداره گوشی‌رو بده بهش.

ماهگل خداحافظی مختصری کرد و با احتیاط به طرف برادرش گام برداشت. از دیشب تا به حال دیدش نسبت به مسیح هزاران درجه فرق کرده بود و حالا بیش از پیش از کنار اون بودن، واهمه داشت.

_ داداش نفس پشتِ خطه.

سرش‌رو از صفحه‌ی اعصاب خرد کنِ لپ‌تاپ بیرون کشید. از دیشب تا به حال، هیچ اطلاعات به درد بخوری، مبنی بر همکاریِ سیاوش و سپهر، نیافته بود.

_ قطعش کن.

نفس صداش‌رو شنید و آرزو کرد که ای کاش، ماهگل به حرف برادرش گوش نکنه. زیرِ ذره‌بین بود و اگر مسیح حرف نمی‌زد، حاج ناصر با اون نگاهِ موشکافانه، رهاش نمی‌کرد.

مریم دستِ یاری دراز کرد، نزدیک شد و من‌من‌کنان گفت:

_ مامان جان جواب بده شاید کار واجبی داره. چرا مثل بچه‌ها می‌مونی‌؟

دندون بهم فشرد و بعد از رها ساختنِ نفسی عمیق، لپ‌تاپ‌رو بست و دست دراز کرد.

_ بده به من تلفن‌رو.


romangram.com | @romangram_com