#نقطه_ضعف_پارت_250
ناصر شونه بالا انداخت.
_ بهتر.
لب از هم فاصله داد برای نالیدن و نه، باید کوتاه میاومد. برای از دست ندادنِ این فرصت طلایی، باید اعتماد پدرشرو جلب میکرد.
گفت:
_ باشه زنگ میزنم.
و بحث خاتمه پیدا کرد، نفس زیر نگاههای وزندارِ پدر و برادرش ناهارشرو تمام و کمال خورد و به این فکر کرد که دیشب به مسیح و خانوادهاش چی گذشته؟
تلفنرو کنار گوشش قرار داد و مقابل حاج ناصر نشست. بازهم صدای ضبط شده، مشترک مورد نظر خاموش میباشدرو بیان و نفس رها ساختنِ نفسشرو با قطعِ تماس ادغام کرد.
نیمارو مخاطب قرار داد:
_ تلفنش خاموشه.
حاج ناصر جواب داد:
romangram.com | @romangram_com