#نقطه_ضعف_پارت_249

_ شماره‌ی سلیمانی‌رو بگیر و تلفن‌رو بیار برای من.

خدمتکار بعد از بیانِ واژه‌ی" چشم" دور شد و نفس چشم انتظار زل زده بود به دهان پدرش.

_ برات بلیت می‌گیرم واسه یه سفر دوروزه. بعدش با خودش برمی‌گردی به خدای احد و واحد دو روزت بشه سه روز راه می‌افتم می‌آم تهران و سر از کار اون پسره در می‌آرم. غیرت نداره از تو خواسته تنهایی پاشی بری شهر غریب؟

کم مونده بود که موهاش‌رو دونه به دونه بکنه اما، رضایت خانواده‌اش به همون سفرِ دوروزه هم کافی بود.

فکری کرد و نخواست که واژه‌های بدی، در وصف مسیح به ذهن پدرش نقش ببنده.

_ بابا جان من. اون اصلا خبر نداره که من دارم می‌رم تهران. باور کنید که هیچ اتفاق مهمی نیوفتاده. چشم من می‌رم و دو روز بعد همراه خانواده.اش می‌آیم شیراز و شما هم از این دل نگرانی در می‌آید.

ناصر تنها تونست که سر تکون بده، سپس تلفن‌رو کنار گوشش قرار داد، تا از سلیمانی بخواد که اولین سفر به مقصد تهران‌رو بلیت بگیره و بعد از قطع تماس گفت:

_ پاشو اول بیا یه چیزی بخور، بعد یه آبی به صورتت بزن، بعد زنگ بزن به شوهرت بگو که دارم می‌آم تهران حداقل بیاد فرودگاه دنبالت. من همین‌جوری نمی‌ذارم که بری.

وا رفت.

_ بابا من به مسیح بگم نمی‌ذاره برم که..


romangram.com | @romangram_com