#نقطه_ضعف_پارت_248

نیما هم به دنبالِ حرف پدرش نشست.

_ ما بهش اعتماد کردیم آوردیمش تو خونه زندگیمونگ این چه وضعشه که ساعت سه صبح یه دفعه خواهرمون با گریه و التماس زنگ می‌زنه به یکی می‌گه نذار مسیح فلانی‌رو بکشه؟

نفس که از گریه‌ی زیاد، اشکی برای ریختن نداشت و چشم‌هاش شدیدا می‌سوخت، اون‌ها‌رو بهم فشرد، نفسِ عمیقی کشید و سپس گفت:

_ بابا باور کن چیز مهمی نبود. مسیح با یکی از دوستاش خصومت شخصی داره و دیشب دعواشون شده بود. از همین دعواهای پیش پا افتاده دیگه. موضوع چیز دیگه‌ست. من باید الان پیش شوهرم باشم به خدا.

_ خصومت و دعوای پیش پا افتاده باعث شده بود که تو اون‌جوری بلرزی‌؟

نایی برای بحث کرد تو وجودش موجود نبود، وقتی گفت:

_ نه بابا. مسیح یه مقدار عصبی بود منم بخاطر همون ترسیدم که نکنه اتفاقی بیوفته سپس، به موجب آسوده خاطر شدنِ پدرش افزود:

_ دعواشون یه مقدار ناموسیه.

حاج ناصر سری به نشونه‌ی فهمیدن بالا انداخت و ابروهاش هم هماهنگ با اون، بالا رفتن.

سپس رو کرد به اکرم خانم که همون نزدیکی‌ها ایستاده بود و گفت:


romangram.com | @romangram_com