#نقطه_ضعف_پارت_245

دستش مشت شد و آماده شد برای درب و داغون کردنِ چهره ی فرد مقابلش اما به گوش رسیدنِ صدایی آشنا تا مرزِ سکته کشوندش .

_ولم کنید .می گم ولم کنید .

گور بابای سپهر و تمام جد و آبادش .اون صدا ،صدای متین نبود ؟با وحشت قدم هاش رو به ورودی رسوند و بازو های متین رو اسیر دست های نگهبان ها دید و چنان عربده ای کشید که سپهر رو از جا پروند .

_دستت و بکش .

هر دو نگهبان ها با رنگ و رویی پریده دست هاشون رو کنار کشیدند و مسیح قبل از این که سپهر واکنشی نشون بده ، با عصبانیتی که تو رفتارش کاملا مشهود بود بازوی متین رو گرفت و اون رو به طرفِ خروجی برد .می دونست این حرکت دردسر ها و سوال و پرسش های زیادی به دنبال داره و اما اگر سپهر متین رو می دید و می شناخت ،همه چیز تموم بود .متین دنبالش به راه افتاد و مسیح ببری زخمی بود .دنیا دور سرش می چرخید .با این افتضاح باید چه می کرد ؟ به سپهر چی می گفت ؟ متین و گندش رو چطور لاپوشونی می کرد ؟اصلا متین آدرس رو از کجا آورده بود ؟ در رو گشود و متین رو پرت کرد روی صندلیِ شاگرد .

_بتمرگ این جا تا درستت کنم .

در رو بست و خودش رو به نگهبان ها رسوند و دستوری گفت :

_این اتفاق رو همین جا خاکش می کنید .نبینم دیگه حرفی راجع به این موضوع زده بشه وگرنه یه گلوله تو مغز تک به تکتون خالی می کنم ‌.

نایستاد که ببینه اون ها چه واکنشی نشون میدن و در حالی که سرگیجه امونش رو بریده بود پشتِ فرمون قرار گرفت .

پر از خشم نگاهِ شاکی و معترض‌رو حواله‌ی متین کرد و سپس با سرعتی باور نکردنی ماشین‌رو راه انداخت.


romangram.com | @romangram_com