#نقطه_ضعف_پارت_244
_آقا سامیار یه مشکلی پیش اومده .
این دیگه چی می گفت ؟ تو این موقعیت و درست ساعت چهار صبح چی می گفت دقیقا ؟
_چی شده ؟
مرد کمی آب دهان قورت داد از مسیح می ترسید .در حقیقت تمامِ کارکنان از مسیح ترس داشتند .
_راستش آقا ما خیلی مراقبیم .یعنی اصلا چشم از اطراف بر نمی داریم .
_مقدمه نچین .آخرش رو اول بگو که حوصله ندارم .
_یه مردی رو تو باغ پیدا کردیم که داشت ویلا رو دید میزد .
مسیح سرچرخوند و ابرو بالا انداخت .بوی مرگ به مشامش رسید .نمی تونست سپهر رو بکشه اما بهونه ای جدید وجود داشت که بتونه خودش رو خالی کنه .
_چی گفتی ؟
_آقا باور کنین ما تمام حواسمون به کارمون هست .
romangram.com | @romangram_com