#نقطه_ضعف_پارت_243

" توی ع*و*ض*ی زندگی من و تبدیل به جهنم کردی"

از این دیوار به اون دیوار برخورد کرد و به گریه افتاد، اشکی که یادش نمیاد آخرین بار ، چند سالش بود که گونه هاش رو تر کرد .

" تو انقدر نحسی که هنوزم که هنوزه .با وجود اون همه ظلم .هنوز هم آبجیم خاطرت رو می خواد ‌.من تو چشماش می بینم ."

دست به دیوار گرفت و به طرفِ اتاق حرکت کرد

"اما من..تورو تموم می کنم .نفس کشیدنت امشب باید تموم بشه ".

در اتاق رو باز کرد و میون سایه روشنِ فضا ، سپهر رو دید . اتاق به وسیله ی نور کم جون ماه کمی روشن شده بود و مسیح ، صندلی کنار دستش رو کنار تخت سپهر قرار داد و بالا سرش نشست .زل زد به چهره ای که درجه ی تنفرش رو شدیداً بالا می برد ، چهره ای که هیچ وقت قبول نمی کرد زیادی جذابِ و حالا با گریه اعتراف میکرد که هست .همون موها ، همون ابرو های پر پشت و کمون مشکی رنگ و همون چشم های درشت عسلی که مژه های بلند و پر پشت سایه بونش بود ، دل ماهرخ رو برد و بازیش داد . دستش جلو رفت و پتوش رو کمی کنار زد و با چیزی که دید چشم هاش لحظه ای ، فقط لحظه ای رنگِ تعجب گرفت.

قابِ عکس کوچکی که عکس دو نفره اش، همراه دختری غریبه رو در خود جا داده بود ، زیرِ دستش و کنار متکا قرار داشت . با احتیاط عکس رو بیرون کشید و زل زد به تصویرِ دختری که قسم می خورد تا به حال هیچ وقت اون رو ندیده بود . قاب عکس رو تو دست هاش چرخ داد و نوشته ای کوتاه پشتِ عکس تمام معادلات زندگیش رو بهم ریخت .

" تنها عشقِ من سما "

قاب عکس رو پرت کرد روی زمین و در حالی که تمام تلاشش برای زمین نخوردن رو به کار می گرفت ،اتاق سپهر رو ترک کرد .تو سرش هزاران هزار سوالِ جدید تشکیل شد . درست مثلِ هزارتویی وحشتناک که هر چی که میگشتی کم تر می تونستی که راه درست رو بیابی .سما دیگه کی بود ؟مگه سپهر هزار بار نگفته بود که‌ عاشقِ دختریِ و مگه اون دختر ماهرخ نبود ؟پس قاب عکس دو نفره اش با سما چی می گفت ؟دستش رو به دیوار گرفت و کمی ایستاد ،نفس گرفت و مجددا به راه افتاد .اگر می کشتش تا آخر عمر باید دنبالِ هویت سما نامی می گشت و نمی خواست با وجودِ چنین سوال بزرگی معما رو ببنده .

پله ها رو دو تا یکی طی کرد که همون لحظه یکی از مامور ها خودش رو رسوند .


romangram.com | @romangram_com