#نقطه_ضعف_پارت_242

_ راست می‌گی نفس؟

و بعد با ورود به اتاقی که درش باز بود و از نظر گذروندن شیشه‌های خالی‌ای که گوشه و کنارش خودنمایی می‌کردن، تمام رخ‌داد‌های در حالِ وقوعِ قصررو حدس زد.

_ آره.. آره.. وای انگار راست می‌گی. اون الان حسابی مست کرده.

نفس که نمی‌خواست باور کنه تحققِ ماجرا‌های امشب‌رو، باز هم به گریه افتاد و نالید:

_ متین من دارم می‌آم تهران. تا زمانی که من برسم جلویِ مسیح‌رو بگیر تورو خدا. تورو خدا جلوش‌رو بگیر.

و شنید:

_ کجا می‌خوای بیای نصف شبی؟ آخه اومدن تو که چیزی‌رو عوض نمی‌کنه. من می‌رم اون‌جا تو آدرسش‌رو داری؟

نگاه سرگردونش رو میون دیوار های راه رو چرخ داد .مغزش تا حدی هنگ کرده بود که حتی نمی تونست اتاق سپهر رو پیدا کنه .گاهی بلند می خندید و گاهی به ناله می افتاد و بد بود .حالش شدیداً بد بود .تلو تلو خوران خودش رو به راه رویی کشوند که اتاق سپهر رو تو خودش جا داده بود . دست راستش اتاق لعنتیش رو نشونه گرفت و در حالی که می خندید گفت :

" امشب بلند ترین خواب عمرت می شه .اصلا نمیزارم دیگه بیدار شی ."

و بعد.. حالتی خشن به صداش وارد شد


romangram.com | @romangram_com