#نقطه_ضعف_پارت_240
_ فقط بدون خوب نیست. فقط بدون الان به وجود من نیاز داره. بابا بذار برم تهران. اصلا منو هوایی بفرست که زودتر برسم.
حاج ناصر که هیچ از حرفهای دخترش نمیفهمید، حدس و گمانشرو سوق داد به تصادف و یا احتمالی ضعیفتر اما، پیرمرد بیچاره چه میدونست از اسلحه و باند و قاچاق؟
به ساعت اشاره کرد و گفت:
_ دخترم، عزیزم، ساعترو نگاه بنداز. الان مگه هواپیما منتظر ما نشسته که تا تورو ببینه بپره به سمت تهران؟ بلیت میخواد دنگ و فنگ داره. بذار فردا صبح با نیما میفرستمت که بری.
فردا صبح؟ دخترک تا صبح، جونشرو با هر دو دست تسلیمِ عزرائیل میکرد. به غیر از اینها، اگر نیما هم به همراهش میاومد حتما دردسر ساز میشد.
دستهی ساکشرو میون انگشتهاش انداخت، تلفنرو به دست گرفت و بدون اندکی توجه به چهرههای نگران خانوادهاش شماره ی آژانسرو گرفت.
_سلام خسته نباشید. یه ماشین میخواستم.. برای ترمینال... فقط عجله کنید.
نیما با نگاهی وا رفته چشم دوخت به پدرش تا شاید اون بتونه مقابل راه دخترش سد بکشه و اما مگه میشد؟ تک دخترش حالی رو به مرگرو دارا بود و این احتمالِ وقوعِ رخدادهای خطرناکتریرو خبر میداد.
نفس لبهاشرو بهم فشرد و تنشرو به گرمای آغوش پدرش سپرد. امشب تبدیل کابوس شده بود. میدونست مسیح، با اون حالی که داره و با اون درجه از مستی، حرفهاشرو به طور حتم، به عمل تبدیل میکنه و اگر حرفهاش عمل میشد واویلا به راه میافتاد. دندونهاش از حجوم وهم بهم اصابت کرد و قلبش، جایی نزدیک به دهانش تپید. کاش کسی بود و سپهررو تنها برای امشب، از روی زمین محو میکرد اصلا.
نفس عمیقی گرفت و مقابل چشمهای متحیر و مات موندهی الباقی، برای بارهزارم شمارهی مسیحرو از حفظ گرفت و دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود.
romangram.com | @romangram_com