#نقطه_ضعف_پارت_239

سپس از قصد صدا بالا برد و جیغ کشید:

_ کجا می‌خوای بری نصف شبی؟

نفس با نگاهی که بعد از این، هیچ گنجایشی برای نالیدن نداشت، چشم دوخت به دوستش و می‌مرد اگر تار مویی از سر مسیحش کم می‌شد. دقیقه‌ای هنوز نگذشته بود که نیما و حاج ناصر و به دنبالش عزیز وارد اتاق شدن اما، اون بی‌توجه ساکش‌رو جمع می‌کرد. باید مسیح‌رو می‌دید. باید می‌رفت به تهران.

صدای نیما بلند شد و اصلا نخواست که گوش بده:

_ کجا؟ این وقتِ شب کجا می‌خوای بری ؟ ساک چرا جمع می‌کنی ؟ با توام چی‌شده؟

اشک‌ها روونه ی صورتش شد و چشم دوخت به حاج ناصر.

_ بابا توروخدا بذار برم تهران. بابا تورو به خاک مامان قسمت می‌دم. مسیح حالش خوب نیست. اگه دیر برسم ممکنه بلایی سرش بیاد.

حاج ناصر که تا به حال ساکت، به کارهای دخترش نگاه می‌کرد حالا موجی از نگرانی از راه رسید و قلبِ ضعیفش‌رو لرزوند.

_ چیزی شده بابا؟ مسیح چیزیش شده؟ مریضِه؟ تصادف کرده؟ چی‌شده که تو این‌طوری بی قراری می‌کنی؟

نفس ساک جمع شده‌اش‌رو کناری گذاشت و مانتو و شلوارش‌رو از کمد بیرون کشید. دست‌هاش، هنگامِ چفت کردنِ دکمه‌ها شدیداً می‌لرزید.


romangram.com | @romangram_com