#نقطه_ضعف_پارت_238

شقایق که جدی بودن مسیح، به تشویشش انداخت، تلفن‌رو به طرف نفس گرفت و دخترک با حالی خراب، برای شنیدنِ دوباره‌ی صداش انتظار کشید.

_ الو.

قلبِ مسیح ناسازگاری کرد لحظه‌ای. چطور تونست دق و دلی‌هاش‌رو روی سر چنین محبوبی آوار کنه؟ دیگه نمی‌دید اون چشم‌ها و لب‌هارو ؟ اون فر موهای خوش‌عطرش، دیگه نبود که آرومش کنه؟ یازدهمِ فروردین تاریخِ تنظیمیِ عروسیشون بود و شاید از این پس رخت عذا به تن می‌کرد عروسش.

گفت. حرف‌های دلش‌رو گفت.

_ نفسم بالا نمی‌آد. گوش کن به حرف‌هام و دل‌گیر نباش. مسیح خوب نیست دل‌گیر نباش.

شاید بیست دقیقه، شاید نیم ساعت و شاید چهل دقیقه حرف زد و گفت همه‌چیزرو. نفس وا رفته تنها به حرف‌هاش گوش می کرد و واپسین جمله، از راه رسید و آرامش‌رو به طور کامل از تنش کند.

_الان تو قصرِ سپهرم. اومدم که همه چیز‌رو تموم کنم. مواظب خودت باش.

تماس با وجود خطاب مکرر نامِ مسیح قطع شد و نفسی که کوچیک‌ترین کینه‌ای از فریادهاش به دل نداشت، با حالی بد و دست و پایی لرزون، مقابل کمدش ایستاد، هر دو درِ اون‌رو گشود، ساکش‌رو بیرون کشید و رو به شقایقی که مات و مبهوت نگاهش می‌کرد گفت:

_ شقایق من می‌رم. به بابا اینا بگو ببخشن من‌رو تورو خدا. بگو رفت پیش شوهرش.. بگو نمی‌دونی چرا.. ولی رفت.

شقایق اما اجازه نمی‌داد. از جونش می‌زد و اجازه نمی‌داد جون عزیزترینش به خطر بیوفته.


romangram.com | @romangram_com