#نقطه_ضعف_پارت_237

سیاوش هم نبود، عالی شد. سپهر امشب می‌مرد. وارد فضای خوف‌برانگیزِ قصر شد و تاریکی به علاوه‌ی سکوتی که در و دیوار‌هاش‌رو به آغوش کشیده بود، درست همون چیزی‌رو ساخت که می‌خواست، قتل‌گاهی واقعی. قبل از این‌که پله‌هارو بالا بره، چنگ انداخت به تلفنِ بی‌سیم و اول باید نفس‌رو آروم می‌کرد. به وسیله‌ی پاهایی که لنگ می‌زد، تنش‌رو به اتاق رسوند و شماره‌ی منزلِ کیهانی‌رو گرفت. انتظارش به بوق پنجم رسیده بود که صدای خواب‌آلود شقایق پشت تلفن پیچید:

_ چی می‌خوای از جونش؟ نابودش کردی با حرف‌هات دوباره زنگ زدی؟

دندون روی هم فشرد. حالش خوب نبود. در این بلبشو، این یکی از راه رسیده بود و چی می‌گفت؟

_ ‌اون خونه صاحب نداره که یکی دیگه تلفنش‌رو جواب می‌ده؟

شقایق به وضوح جا خورد. تصویرهایی که از مسیح به خاطر داشت، همه و همه از اون مردی مودب رسم می‌کرد و حالا توقع هر رفتاری‌رو داشت الا این.

بزاق دهان پایین فرستاد.

_ صاحب داره اما تو قلب صاحبش‌رو شکوندی. الان هم دیدم کدِ تهران افتاده خودم جواب دادم تا دوباره داغونش نکنی.

تنش مجدداً حرارت گرفت. عزرائیلِ آرامشش، میون چهاردیواریِ اتاقِ انتهایی به خواب رفته بود و حالا مسیح اومده بود تا عزرائیلی بشه، برای سلبِ جونش.

یادش افتاد نفس‌رو. باید چیزی می‌گفت.

_ الان بیداره؟ اگه بیداره گوشی‌رو بده بهش. موضوع مهمیه.


romangram.com | @romangram_com