#نقطه_ضعف_پارت_236

اون‌قدر کوبید و نعره سر داد که صداش جهانی که تاکنون برای خود ساخته بود‌رو تخریب کرد. نفس بیرون فرستاد، دست‌کش‌هاش‌رو کند، پرتش کرد به گوشه‌ای و نهایتا قدم‌هاش‌رو سوق داد به سوی اتاقش. نایی نداشت. نه برای زندگی و نه برای گام برداشتن در مسیر انتقام.

در شیشه‌ای‌ِ کمدرو گشود و شیشه‌ی مد نظر‌رو یافت. خیلی وقت بود که درست و حسابی نخورده بود. سال‌ها می‌گذشت از خاطرات مسیحی که کل روز‌های عمرش‌رو میون جاده‌های تفریح به شب می‌رسوند. مسیحی که محدوده‌اش پر بود از دوست و مهمونی و دختر و هر مدل لذت‌های جوونی و حالا چیکار کرده بودن با خوی جوون‌پسندانه‌اش؟

شیشه‌رو به لب‌هاش نزدیک کرد و محتویاتش‌رو بی احتیاط سر کشید. قلپ قلپ خورد و طعم تلخش‌رو همراه با الباقیِ تلخی‌های این‌روزهاش قورت داد. اون‌قدر مفرطانه می‌خورد که از کنج لب‌هاش بیرون می‌ریخت و تن و گردنش‌رو خیس می‌کرد.

اولین پیرهنی که به دستش رسیدرو تن زد و چنگ انداخت به سوئیچش. قصد کرده بود که همین امشب سپهررو به خواب ابدی بفرسته. پس از امشب، هیچ‌چیز براش مهم نبود، حتی اگر بعدش می‌مُرد هم مهم نبود، کافی بود که نفس‌های سپهر، ریتمِ عادیش‌رو از دست بده. از پله‌ها پایین سرازیر شد و خودش‌رو به ماشین رسوند، سرش روی تنش شدیداً سنگینی می‌کرد. به سیم آخر زده بود. باید می‌کشتش.

پشت فرمون نشست، در داشبردرو گشود و با لذت خیره شد به برق کلتی که قرار بود، به واسطه‌اش جون سپهررو بگیره. پا روی پدال گاز فشرد و حتی پشت سرش‌رو در رابطه با باز یا بسته موندنِ در، چک نکرد. چشم‌هاش برای اون لحظه فقط سپهر می‌دید و قلبش تنها، مرگِ اون‌رو می‌خواست.

پشت در دولنگه توقف کرد و فشار پی‌در‌پی انگشت‌هاش روی بوق‌ موجب شد که نگهبان زودتر دست به کار بشه. نگاه دوخت به صفحه‌ی دیجیتالِ ساعتش، سه صبح‌رو نمایش می‌داد. پوزخند روی لب کاشت و سپهر امشب می‌مرد. محال بود این موقع شب کسی به دادش برسه. کلتش‌رو به جای همیشگیش جاساز کرد و هردو کتونی‌هاش‌رو، محکم روی زمین فشرد. یکی از نگهبان‌ها در‌رو گشود و تا کمر خم شد.

_ سلام آقا خوش اومدین.

خوش اومده بود. خوش اومده بود برای مرگِ سپهر.

_ کیا هستن؟

_ سپهر خان هستن فقط آقا.


romangram.com | @romangram_com