#نقطه_ضعف_پارت_234
میخوان نابودیِ زندگیمرو از دلم درارن. پنج سال محبوس شدنِ شماها تو این خونهرو، میخوان نگاهِ حسرتبار و هرروزهی مامان به الیاسرو از دلم درارن. دیگه نمیتونم مُردنشرو ببینم متین. دیگه نمیشه.
متین ترحم به خرج داد لحظهای برای مسیحی که دنیاشرو به طور کل باخته بود.
_ میمیره. تو میکشیش من میدونم. برندهی این بازی تویی.. تو کم نمیآری من میدونم.
دست بی جونِ مسیح بالا اومد و آروم روی سر شونهاش نشست.
_ بهم قول بده اگه آخر این بازی زیر خاک رفتنِ من بود مواظب همه باشی. به خصوص.. به خصوص نفس.
متین سرتکون داد و بعد از مدتها، مسیحی که هیچگاه حسابش نمیکرد، با اون به دردودل نشسته بود.
_ نگو اینارو اگه تو اینارو بگی پس ما به کوه بودنِ کی امید داشته باشیم؟
با به یادآوری مکالمهشون و بلایی که روی سر دختر بیچاره آوار کرده بود، سر میون دستهاش گرفت و با سرانگشتها کنار شقیقههاشرو کمی ماساژ داد.
_برو متین میخوام تنها باشم.
متین با نگرانی روی پا ایستاد و رو به ماهگل پلک زد که آروم باشه. مریم هم با اشاره.های متین به حیاط رفت و پسرشرو تنها گذاشت.
romangram.com | @romangram_com