#نقطه_ضعف_پارت_233

_ خاله یه لیوان آب بیار فشارش رفته بالا.

و سپس، مخاطب‌رو مسیح قرار داد و افزود:

_ آروم باش. یکم آروم باش. الان سکته می‌کنی خدایی نکرده‌ها.

سکته‌رو از سر گذرونده بود اما، آرامش‌رو به دست آورده بود وقتی نایی برای فریاد زدن نداشت.

_ بذار سکته کنم بمیرم. بذار راحت شم.

و بعد فکری کرد و افزود:

_نه نباید بمیرم. اول اون باید بمیره. اونی که دست درازی کرد به خواهرِ من. متین سپهر و سالار با هم دست به یکی کردن برای لو دادنِ سیاوش. همه‌ی مدارک دست منه و سالار فقط برای همین خودش‌رو انقدر به من چسبونده. می‌فهمی؟ تمامِ این مدت می‌دونسته برادرش جرمی نداره و من هر شب تو رویایِ به دار کشیدن سپهر می‌خوابیدم؟ حالا دیگه جرمی نیست. حالا دیگه می‌دونم تو این بازی من باختم. به کدوم دادگاه بگم به خواهرم دست درازی شده و چجوری می‌تونم ثابت کنم؟ چجوری بکشمش بالای دار؟ سالار می‌دونست و نگفت.

متین لبه‌ی لیوان آبی که تازه به دستش رسیده بود‌رو به لب‌های ترک خورده‌ی مسیح نزدیک کرد و با دنیایی از تحیر گفت:

_ اینارو از کجا فهمیدی؟

_ همه‌رو خودم شنیدم. دیگه نمی‌تونم بفرستمش بالای دار. دیگه باختم. سالار داشت برای نیلوفر تعریف می‌کرد و من همه‌رو شنیدم. می‌گفت می‌خوام به سپهر بگم که مسیح برادر ماهرخه تا باهاش حرف بزنه و از دلش دراره. می‌بینی متین؟ می‌خوان از دل من درارن. می‌خوان مرگ خواهرم‌رو از دلم درارن. می‌خوان مرگ الیاس‌رو از دلم درارن.


romangram.com | @romangram_com