#نقطه_ضعف_پارت_232

جمله‌های آخرش رو با فریاد بیان می‌کرد. باید گند می‌زد به شبِ عیدشون. باید خالی می‌کرد خشمش‌رو.

_ الان همه‌ی ما خوش‌بخت بودیم. باعث و بانیِ همه‌ی این بدبختی‌ها تویی ماهرخ. توی بی عقل. دارم روانی می‌شم. دارم روانی می‌شم و هیچ‌کس به دادم نمی‌رسه.

این‌بار نگاه از تیله‌های به غم نشسته‌ی خواهرش کند و اون‌رو داد به مادرش.

_ مامان.. مامان من دیگه تموم شدم. مسیح مُرد. مسیح دیگه باخت. دیگه تموم شد. امروز جهنم منه. جهنمی که نگهبان اصلیش سپهره.

تمام ظروف چیده شده‌ی روی میز بر اثر ضربه‌اش شکست و ادامه داد:

_ مامان سپهر اصلا تو خلاف‌های سیاوش دست نداشته می‌فهمی؟ می‌فهمی تمام این مدت من دنبال هیچی بودم؟ چون سپهر هم خودش با هدف من داره تو اون قصر روزهاش‌رو شب می‌کنه. یعنی اونم مثل من دنبال نابودی اون بانده و من تمام این مدت الکی به فکر بالای دار بردنش بودم.

ماهرخ با هق‌هق پله‌های پایین اومده‌رو بالا رفت، مسیح به کنار شقیقه‌اش کوبید و متین قدمی نزدیک شد.

_ این لعنتی دیگه جواب نمی‌ده. دیگه داره کم می‌آره. داره می‌ترکه. مامان حالم بده خسته‌ام. دوس دارم برم تک تکشون‌رو بکشم و بعد خودمم برم بالای دار و راحت بشم. مامان به دادم برس. خسته‌ام.. منی که تمامِ امیدم به سالار بود حالا باید بفهمم که دستش با سپهر تو یه کاسه‌است. حالا باید بفهمم که اونی که دارن بازیش می‌دن منم.

گرما به مغزش زد و کبود شد. متین زودتر از همه، تکون خورد و با احتیاط شونه‌هاش‌رو با سرانگشت‌هاش ماساژ داد.

رو کرد به مریمی که ضجه می‌زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com