#نقطه_ضعف_پارت_231

_دیدی نتونستی؟ دیدی گولت زدن؟

ماهرخ از پله‌ها سرازیر شد. دلیل فریادهای مسیح‌رو می‌خواست. پلک‌های متورمش خبر از ضجه سر دادن‌های نیم ساعت گذشته‌اش می‌داد.

نگاه دوخت به تلفنی که گوشه‌ای پرت شده و گلدون بزرگ کنارِ سالن‌رو به افتضاح‌ترین حالت ممکن شکسته بود. برادری که سرش‌رو میون دست‌هاش اسیر کرده و ماهگل و متینی که با نگاه‌های از حدقه بیرون زده بالای سرش ایستاده بودن.

درآخر لب بیرون فرستاد و رو به مادرش گفت:

_ مامان چی‌شده باز؟

نگاه به خون نشسته‌اش بالا اومد و زوم شد روی تنِ ماهرخ. لحظه‌ای مثل دیونه‌ها نگاهش کرد و رگ‌های کنار شقیقه‌اش از شدت خشم بیرون پرید. اگر ماهرخ دقیقه‌ای دیگه مقابلش می‌ایستاد، حتما از آتیشِ خشم می سوخت.

ایستاد، تن هر سه نفر از حرکت ناگهانیش لرزید و اون نگاه چرخ داد میون اعضا و رسوندش به ماهرخ.

_ مقصر تمام این جریانات تویی.

ماهرخی که مخاطب بحث بود لب گزید و مسیح تیشه برداشته بود.

_ اگه تو با اون آَشغال فرار نکرده بودی، اگه نرفته بودی و خودت‌رو ننداخته بودی تو بغلش، اگه انقدر احمق نبودی، الان زندگی همه‌ی ما فرق می‌کرد. الان الیاس بود. الان سپهر و سیاوشی تو زندگی ما وجود نداشتن. اون سالار عوضی منو مسخره‌ی خودش نمی‌کرد.


romangram.com | @romangram_com