#نقطه_ضعف_پارت_229
با زورِ پایین فرستادنِ آب دهان، گفت:
_ نه نفس چیزی نیست.
نفس اما ول کن نبود. تا اصل مطلبرو نمیفهمید مسیحرو رها نمیکرد.
_ دروغ نگو تا نگی چی شده ولت نمیکنم.
نفس فوت کرد. کاش کلافهاش نمی کرد امشب. قصد نداشت که امشبِ نحسشرو به نفس زهر کنه. قصد نداشت که خوشیهارو از همسرِ تازه از راه رسیدهاش پس بگیره. دلش میگفت، خوب حرف بزن وشاید آخرین مکالمهی دو نفرهاشون محسوب میشد.
_ بعداً حرف میزنیم.
تلفن قطع کرد و هنوز دقیقهای نگذشته بود که باز هم زنگ خورد. اینبار ریجکت کرد و باز هم زنگ خورد. تعداد تماسهای از دست رفته به هشت و نه بار رسید و اینبار فریاد زد:
_ خودت خواستی.
ماهگل و متین دست از بازی با شطرنج کشیده و زل زدن به چهرهای که تمام عضلاتش، از زور عصبانیت منقبض شده بود.
_ چیه چیه نفس؟ چرا انقدر زنگ میزنی؟چرا نمیفهمی حوصله ندارم؟ نمیخوام حرف بزنم نمیخوام. دست از
romangram.com | @romangram_com