#نقطه_ضعف_پارت_228

_ مبارک باشه.

این همه حرف زد تا فقط همین‌رو بشنوه؟ نگرانی تزریق شد و خیلی زود هم تاثیر گذاشت روی لحن حرف زدنش.

_ بذار برم تو اتاق.. یه لحظه گوشی.

چند لحظه صدایی از پشت خط به گوشش نرسید و نهایتاً شنید:

_ چیزی شده؟

آره، چیزی شده بود. هر سال روز عید چیزی می‌شد و گند می‌زد به روزش و امسال فاجعه رخ داده و بدتر زهر زد، بدتر خرابش کرد و روز اول فروردینش تبدیل شد به روز مرگ.

_ مسیح یه چیزی بگو. دیگه کم کم دارم نگران می‌شم‌ها.

باید انتقال می‌داد؟ باید اول فروردینِ زنش‌رو هم خراب می‌کرد؟ حقش بود دل‌نگرانی با اون مقدار از مسافت؟

کش اومد لب‌هاش تا بخنده و اما نشد. امشب فقط پوزخند داشت. می‌شد روزش‌رو با سپهر و سیاوش شروع کنه و بخنده؟ می‌شد حرف‌های سالار رو شنیده و تمام دل‌خوشی‌های پنج ساله‌اش‌رو از دست داده باشه و بخنده؟

پس از این، حتی نفس هم مهم نبود. سپهر باید می‌مرد و تمام. شاید امشب آخرین شب زندگی مسیح هم محسوب می‌شد.


romangram.com | @romangram_com